|
این همه وقت ازش دم زدی و گفتی و گفتی
هی باهاش بیشتر انس گرفتی ... هر روز رفتی پیشش ... هر روز بهش سلام کردی
ازش کلی تعریف کردی که این جوریه و اون جوریه ... حالا ... حالا نشستی و میگی تموم شده
بعد چند سال ... حالا که برات کلی خاطره داره ... حالا که از همه ی وقتا بیشتر دوستش داری
اینجا ... نشستی تنها و کارت دعوتت جلوته و می گی تموم شده ؟؟؟؟؟؟ خدایا چطوری ؟ چقدر زود ؟
هنوز داشتتیم به هم عادت می کردیم ... اون وقت باید شیرینی اش رو هم بخورم و بگم ...
چی بگم خب ... دلم نمیاد ...
اصلا چرا نوشتم که حالا اینجاش بمونم ...
هی همه تبریک گفتن و تو رو بوسیدن و باهات عکس گرفتن ...
فلاش ... دوربین ... خانوم اینجا رو نگاه کن ... حالا ... یک ... دو ... سه ...
چقدر همه خوشحال بودن ...
وای ... دیگه نمی تونم ... دیگه دستام داره یخ می کنه ...
یعنی تموم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه جشن بگیری و چهار سال دوستی و عشق و محبت و صفا رو بذاری و بری ؟ این رسمشه ؟ ها ؟
تو بگو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منکه باور نمی کنم
هشت ترم ناقابل که بعضی هاش کلی برام دردسر داشت ... هشت ترم با دوستایی که تازه دارم
قدرشونو میدونم ... تموم شد
حالا تو میمونی و لوح و تندیس ...
تو . عکس های جورواجور ...
تو و یاد اون روزهای شیرین ...
خدایا ... خدایا ... برای همه شون آرزوی سلامت ، سعادت و خوشبختی دارم
فقط همین ...
یا علی |