|
من رفتم...شاید که...نه،باید که...دیگرگون شوم
این نوشته ها را وقتی میخوانی،من نیستم...رفته ام که...
میگویی:بی خداحافظی؟ نه...خداحافظی کردن ندارد،چرا که شروعی دوباره است،تولدی نو،آغازی جدید...راهی...
میدانم.پس میروم.چون میخواهد،چون خواسته بودم و شاید که نه حتما دعای کسانی نیز بی تاثیر نبود...از همه شان سپاسگزارم...تنها چیزی که میخواهم،بخشیدن است.تنها همین...دعا کنید که قبول حق گردد.
از لطف همه تان تشکر میکنم و برای همه تان ارزوی سلامتی و خوشبختی
سپاسگزاری میکنم از فاطمه ی گل که دوستی را در حق من با زحمات همیشگی اش تمام کرده و میکند.
از لطف همه بی نهایت متشکرم
:Ps
نیره ی من امروز همه چیز را پایین پله ها گذاشت و رفت.
رفت تا بقول خودش دیگرگون شود...من که نمیدانم اما هر قدر فکر میکنم با خودم میگویم مگر میتوان از این همه، پاکتر هم شد؟ نیره ی من، اغراق نیست اگر بگویم روشن است به روشنی نامش و بزرگ است و وسیع و مهربان انقدر که من حتی بلد نیستم پیمانه اش کنم اندکی و اینجا مثلا در قالب کلمه بیاورم که نیره فلان است و بهمان...
جای همه ی تان خالی امروز بساطی داشتیم پای پرواز...
نیره ی من امروز رفت. پرستویم هم پرید...انگار مادری شده بودم دل ناگران،که همه اش اضطراب راهی کردن پاره های تنش را داشت.گریه هم نمی کردم مثلا.هی زل میزدیم امروز توی چشمهای هم.هی اشک میدوید ان تو هی به روی خودمان نمی اوردیم که باورمان نمیشد.پرستو هایم باور لحظه ی پرواز نداشتند و من باور یکسال که گذشت و چه سالی که گذشت...
دارم اینجا را و سادگی اش را و روشنی اش را با گنگ نوشتن های همیشگی ام خراب میکنم.میدانم.اما به خدا تقصیر من نیست اخر...همه اش تقصیر این دخترک مهتابی من است با ان صدای گرم و نگاه گیرایش که تاب نیاوردم وقتی که گفت به خانه ام بیا و چراغش را روشن نگهدار تا باز گردم...
خانه این روزها بوی سادگی نمیدهد.خانه این روزها روشن نیست.خانه این روزها کم دارد صفایش را و صداقتش را،نیره اش را
گفتم این حرفها را بنویسم تا یکوقت باورتان نشود ان سطر اخری را
کسانی میدانند،بعضی هاتان هم نمیدانید،فاطمه گل که نیست هیچ،دخترکیست پراکنده،که هی بلد است فقط خودش را همه جا، همه اش جا بگذارد و انقدر دلش را پاره پاره کند بین پاره های تنش که همیشه ی ازگار یک چشمش اشک باشد و ان یکی اش خون...
نیره جان،
اين حرفها را هم مينويسم فقط براي خودت،مثلا يک چيزکي از همان به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي هامان
بقول خودت:
گل بنفشه ی پنج پر،غلتیده در لیوان شیشه ای
اب هست،هوا هم هست
فقط دلم برایت تنگ شده بسیار...
حرفی نمانده بجز همان نغمه ی اخری که هی دم گرفتم توی فرودگاه،هی تو و پرستو بیشتر گر گرفتید از هرم تن تبدارم.همان دقیقه ی اخر که تو و پرستو اخرین نفر بودید توی صف و هی دلتان اتش میگرفت برای زار زدن های من، که یادم رفته بود حرف اقا جون خدا بیامرز را،که پشت سر مسافر گریه نمیکنند و هی بر میگشتید و هی دوباره هم را میگرفتیم محکم تو بغل،هی میبوسیدیم همدیگر را و هی زار میزدیم...
ای کاروان اهسته ران کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم،با دلستانم میرود
محمل بدار ای ساربان،تندی مکن با کاروان
کز هجر ان سرو روان،گویی روانم میرود
|