|
از کجا و از چه ؟ نمی دانم ... فقط حسی مرا وامیدارد که بنویسم ...
شاید دیوانه شده ام ... شاید بیشتر ...
نمی دانم می دانی یا نه ... اما ... خود نیز درست نمی دانم که می خواهم چه برایت بنویسم
روزهایی گذشته ... پس از آن روزهای شیرین و من ... هنوز در خوابم و نمی توانم چشم بگشایم
چرا ؟ از من نپرس که منی وجود ندارد ... همه اش ریز و خرد و خاک شد و بر باد رفت که رفت ...
بهتر ... بگذار که برود ... من نیز با او ...
دیر گاهی است که آهنگ رفتن دارم و نمی پیدایم ... چه چیز را ؟
همان بال های سوخته ام را ... همان ها را که من قدر ندانسته ، در آتش وجودم و بودنم سوزاندم و بر
باد دادم ... چه نا دانسته ....... بیا ... بیا و دستان این بنده ی لرزان را بگیر ... بگیر ...
نمی دانی ... نه ....... نمی دانی که چه سخت است ... چه سوزنده و چه برنده ...
مرا رها نکن ... تنهایم مگذار که سخت دلتنگت شده ام ... حال ، اینجا ، به دور چه بگردم ... هان ؟؟؟
جوابم را بده ، منتظرم
دستانم از نوشتن عاجزند و زبانم از گفتن قاصر ... من ، که دیگر نمی خواهم و نیست ... بیا دیگر ...
نمی توانم بیش از این ...
یا علی |