|
نمی دونم یادته یا نه ...
حتی نمی تونم بگم مطمئنم که من دارم اینا رو می نویسم ...
آنچنان زود دیر شد و تمام و به پایان رسید که ...
حال اکنون سالی گذشته ...
باورم نمی شود ...
نمی توانم ...
نمی خواهم ...
دلم جای دیگری است ... خودم مانده ام اینجا ... تنها ...
کاش خودم را هم جا می گذاشتم ...
یعنی میشد ...
چه انتظار غریبی برایم در حال سپری شدنه ...
آنچنان تشنه ام برای دوباره رفتن ... که نمی دانی ... می دانی ؟
روحم تشنه ی شنیدن اذان گلدسته های مسجد النبی است ...
در تمنای آب زمزم ...
در حسرت پرواز چون کبوترهای بقیع ... بر گرد آن امامان ...
روزی که محرم شدیم را یادت هست ...
نماز ظهر در مسجد پیامبر ...
اشک های همچون باران بر چهره ... درهای همیشه باز خانه ی پیامبر ...
و صدایی که من و تو را فرا می خواند به امن ترین نقطه ی این کره ی خاکی ...
آه ... آه که چه زود گذشت ...
مسجد شجره ...
سپید سپید سپید ...
چه شوقی در چشمانمان بود ...
چه اشکهایی بر گونه هامان ...
" لبیک اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ، ان الحمد والنعمه لک والملک ، لا شریک لک لبیک "
همچون کبوتران سپید پوشی ... لبیک گویان بیرون آمدیم ...
پرواز را آنجا تجربه کردم ...
چه شکوهی داشت ... چه عظمتی ... هر چه بگویم در وصف نگنجد ...
آن آسمان ابری دم صبح ...
آن نسیم خوش مستجار ...
آن ناودان همیشه زرین ... که گویی بر سر طواف کنندگان عطر عشق میریزد ...
همه و همه ...
دست بر دست هم ...
پای بر جای پا ...
گرد حریم ملکوتی مطهری گشت میزدیم ... مستانه ... عاشقانه ...
چیزی نمی فهمیدم ...
انگار تمام دنیا در همان چند قدم مانده به حجر وصف میشد ...
"خداوندا ..."
در آن مقام همیشه والا ...
در آن پرچین سنگی و آن دیوار مخلوط با خانه ...
گاه داخل و خارج شدن آنچنان تنگ و نفس گیر بود که ...
اما نه ...
همه را بارها به جان حاضرم بخرم ... دوباره ... تا دمی در آن خلوت جا خوش کنم ...
به نیابت همه ی ملتمسین نماز و دعا ...
چه نوشته ها که نبردم ...
چه دعاها که نکردم ...
چشمانم خیس ...
قلبم در سینه نمی گنجد ...
صورتم گر گرفته ...
دستانم می لرزد ...
====
چگونه بگویم ... نمی دانم ...
آن روزها رفتند و فقط برایم مانده یادی خوش ...
شیرین و گوارا ...
گرچه اندوهش اشکی سرازیر می کند ... ولی ...
این خود بهتر است از هزاران چیز دیگر ...
روزها و شبهای فراوان رفته اند ...
اما ... آن چهارده روز ( یا به عبارتی شانزده روز ) بهترین روزهایی بود که سپری شدند از این عمر
تنهایی های عظیم و دلچسب آن شب ها ...
زمزمه ها و رازها ... نیازها ...
اشک و آه و گریه ها ...
همه شده اند از خاطراتی بسیار زیبا ...
دلنشین و به یاد ماندنی ...
.............
حال تنها تو را سفارشی است کوتاه : التماس دعا در این روز و شب ها
یا علی |